تبليغاتX
آدم های تنهاوخسته
آدم های تنهاوخسته


دانلود آهنگ غرور با صدای میلاد اسدی { مسافر تنها خودم}:

 

مسافر تنها

دانلود

سلام.

بلاخره آهنگ من میلاد یا همون مسافر تنها آماده شد البته الان دو ماه که تو اینترنت هستش و بد هم استقبال نشده.

حالا شما فعلا اگه دوست دارین دانلودش کنین

مخلص شما مسافر تنها

سایت پشتیبانی کننده :

www.rafa.blogfa.com

نوشته شده در 27 Jul 2009ساعت 7:49 PM توسط مسافر تنها |

یوزراسیف پیامبر راستین { مصطف زمانی}:

 سلام

  برای اولین بار می خوام تو وبلاگم چیزایی غیر از مطالب شعر

و داستان یا خصوصی  بزارم ولی بنا به دلایلی که تو کل مطالب

 می خونین متوجه دلیل  کارم میشین:

  همه شما احتمالا جمعه ها هرجا که باشین شب که بشه جلوی

 تلویزیون  میشینین تا سریال  شبکه یک که در مورد حضرت

 یوسف هست رو ببینین و از بازی بازیگر حضرت یوسف لذ

ت می برین و تو مجلات هم دنبال مصاحبه های اون هستین

 و حتی یه سری از اون یه بت ساختن برا خودشون حالا اگه

 من  بیام و بگم این آقای یوزارسیف یا همون مصطفی زمانی

 یک ادم نمک نشناس  و دروغگو هست شما چه فکری می کنین؟

 خوب حالا داستان رو من براتون تعریف می کنم تا به اصل

 قضیه پی ببرین:

 جناب یوزارسیف بزرگ یا همون مصطفی زمان دانشجوی یکی

 از دانشگاهای شمال کشور بودن و عاشق بازیگری ایشون از

 طریق یکی از دوستان به یک  کارگردان مازندرانی به اسم مهدی

 حیدری که در شهرآمل شهری که دانشگاه این آقا توش قرار داشت

 معرفی میشون و از طریق پی گیری های شدید این آقا به

کارگردان های دیگر معرفی شده تا مورد پسند کارگردان فیلم یوسف

  قرار میگیرد اما طوری که ما در مجلات مختلف خونده داریم

 ایشون حتی رقبط  نداشتن به تست برن و دوست ایشون 

عکسش رو به کارگردان دادن  و کارگردان قبول کردن.

 حال بشنوین داستان رو از زبون آقای کارگردان مهدی حیدری که

 برای من در  یکی از جلساتمون که قبل ازپخش فیل بودم تعریف

 کردن :

 ایشون بعد از تماسی که در اون گفته بودن یک آقایی به اسم زمانی

 پیش شما می اید هواش رو داشته اشین منتظر ایشون میشون

 { لازم به ذکر است که  آقای مهدی حیدری داماد اقای نادر مقدس

 کارگردان خوب کشور که فیلم شور  عشق با بازی بهرام رادان

 که باعث معرفی ایشون به سینما شد هنوز در  یادهای ما هستش

 می باشد یعنی با خواهر آقای مقدس ازدواج کردن و در جشنواره

 های مختلفی منجمله وارش و... جایزه های متعددی برده هست}

 و در روزی که ایشون در یکی از روستاهای اطراف شهر بود با

 آقای زمانی  آشنا می شوند طبق گفته خودشون وقتی مصطفی

 وارد شد و باهاش حرف ز د اون در همان نگاه اول از استیل

 و فن بیان این فرد بسیار خوشش میاد و با  کلی تلاش و دوندگی

 {که البته خود مصطفی زمانی هم کمک های لازم رو می  کردن}

 ایشون رو به کارگردانهای مختلف معرفی نمودن تا جایی که ایشون

 این  فیلم رو بازی کردن و حتی  بقیه رو بی خیال زحمت به خودش

 نداد بگه که لااقل  خودش چقد برای اینکه بازیگر بشه زحمت

 کشیده البته این رو میشه از مصاحبه های خودشون و حرفایی

 که من با اقای حیدری زدم فهمید:

 چون همگی و حتی  خودش هم گفته که چقد ادم مغرور و بد خلقی

 هستش طوری که انگار همه  بندشون هستن و ایشون سرور این

 آقا حتی عکسی رو که برای نشون دادن به  کارگردان ها رو گرفته

 در یک آتیلیه در شمال کشور گرفته

. حال میگین من این موضوع ها رو از کجا می دونم :

 من خودم چون علاقه به بازیگری دارم برا تمرین بازیگری

و کارهایهنری با  آقای حیدری رابطه دوستانه ای دارم لاز

م به ذکره که فیلم آخر اقای عطاران که  برای ماه رمضان بو

د اگه یادتون باشه دو برادر دوقلو توش حضور داشتن که در

  کبابی نقش افرینی می کردن این دوبرادر آملی بوده و از

 طریق ایشون معرفی  شدن و حال کار به جایی رسیده که

 این دو برادر در فیلم اخراجی های دو نقش آفرینی کردن

و تا به حال دو فیلم در مقابل امین حیایی بازی کردن و در

 دو تله  فیلم نقش اول بودن.

  من نمی خوام ایشون رو متهم کنن بلاخره ایشون هم زحماتی

 کشیدن ولی باید  بهشون گفت اقای زمانی شما که نقش پیامبری

 راستین رو دارید لاقل اندکی  مثل او راستگو باش کمی از دیگران

 یاد بگیر بهرام رادان حتی بعد از اینکهسوپر استار شد با افتخار

 گفت که اقای مقدس ایشون رو بازیگر کردن و تا قبل از اون

 هیچ تجربه ای نداشت وقتی در کلاس های بازیگری  شرکت

 میکرده خانوادش اطلاع نداشته و اون به اونها گفته میره

 کلاس کامپیوتر.

 یه نصیحت دوستانه به یوزارسیف { مصطفی زمانی } دارم :

 دوست عزیز سینما و درکل هنر خیلی نامرده باید پل های پشت سر

 رو همیشه  حفظ کرد تو داری خودت خودت رو نابود می کنی

 مواظب خودت باش پیامبر راستین.

نوشته شده در 10 Dec 2008ساعت 2:32 AM توسط مسافر تنها |

غزل کوچه باغ { ما رو باش}

 هییییییییی

مارو باش رو چه درختی اسم مون و جا می ذاریم ؛ مارو باش !

 قسمتی جز اون دو چشم نا مسلمون که نداریم ؛ ما رو باش !

 تشنه موندیم ولی مشت آب نااهل و نخواستیم سر ظهر

 گفتی از جنس نظر کرده ابریم و می باریم ؛ ماروباش !

 چشم خشکیده داره به ناودون کوچه حسادت می کنته

 ما به این بغض سمج گفته بودیم ابر بهاریم ؛ ما رو باش !

 پاکی تو رونق یه یه دریا ماهی رو شکسته توی تور

 دریا گفته که ما صیادیم و غافل که شکاریم ؛ مارو باش !

 به هواغی تو چراغ حرمت رفیق و کشتیم نارفیق

 چون برای حجله مون می خواستی مهتاب رو بیاریم ؛ مارو باش !

 به هواداری تو ؛ شیشه ی می خونه را با سنگ شکستیم

 سنگ و شیشه اگه دشمن ؛ من و تو که مونده گاریم ؛ ماروباش !

 غزل کوچه ی ما قلندرای پیر عاشق که اینه

 فکر تازه عاشق پیاده باش ما که سواریم ؛ ماروباش !

                                      اینارو باش !

                                                         اینا رو باش !

 این هم یه ترانه دیگه از شهیار قنبری نوشته شده در سال ۱۹۷۶ {۱۳۵۵} تهران

نوشته شده در 7 Jul 2008ساعت 3:53 PM توسط مسافر تنها |

سبز سبز

 غمم میدونم شما رو کشته

 سبز منم که می زنم زنگ به برگ و بار تو

  روز منم که می خزم باز به سایه سار تو

  یار منم که می برم حافظه ی دیار را

  دوست منم قدم قدم دور اما کنار تو

  ناب منم که می خرم تلخ ترین شراب تو

  آب منم که می روم تا ته خواب زار تو

  داغ که نه باغ توام ؛ لاله ی زخمگاه من

  مست منم که می چکم از سر آبشار تو

  اوج منم ؛ غزل منم ؛ موج به اندازه ی تو

  باد منم به نرمی حریر تیغ دار تو

  شور منم با ساز تو ؛ تلخ تر از نماز تو

  راز منم بسته ی تو ؛ سبز ترین بهار تو 

  این شعر و ترانه بسیار زیبا از شهیار قنبری بود زین پس کارای بیشتری از او میزارم این ترانه در سال ۱۹۸۸ در پاریس نوشته شده

نوشته شده در 28 Apr 2008ساعت 5:15 PM توسط مسافر تنها |

درد مسافر تنها

همه عشقا شده تكرار                       همه حرفا يه كليشه


زينت شروع جمله                            با نميخوام ونميشه


همه دوستت دارم ها                         روز اولش قشنگه


حرف ماه سال كه باشه                     پاي هر عشقي ميلنگه


اگه مردي به سبيله                          گربه ها آخر مردن


كلاه مخملي فراون                           همه اخمو همه شاكي


ولي آدم حسابي                               تو هر هزار تا يكي


دفتر خسرو شيرين                           تو ي پينه زير آتيش


سيب زميني ميپزن باش                   بانمك ميچسبه خاليش


صفحه ليلي مجنون                          بشقاب لبو فروشه


گاهي توش باقالي ميدن                   گلپرو آبليمو روشه


دخترا غروب كه ميشه                     پي نقاشي خويشن


همه تو كار گريمن                         همه نقاش باشي ميشن


همشون تو خط يه كارن                  نشوندن پسرا سركارن


گاهي تو بحر چارراه                      تو نخ يه صيد تازه


واسه بار سوم  امروز                    دختره ميخواد دل ببازه

لازم به ذکره که این شعر از مسافر که من باشم نبوده و از وب لاگ شوبین هستش

نوشته شده در 16 Jan 2008ساعت 2:19 PM توسط مسافر تنها |

تولد مسافر تنها 12 دی ماه ...........

من و برادرم امید

این عکس تولد پارسالمه من وبرادر عزیزم با هم نشستیم.

 

 داشتم فکر می کردم به صدای تولد
 تولد هر چيزی يک صدای خاص دارد
 تولد يک نوزاد ، تولد يک جوجه اردک , تولد يک جوانه گندم ...
 خاک را شکافتن و دانه در آن نهادن , چقدر برای من لذت بخش است
 دانه را پوشاندن و به انتظار نشستن , چقدر بيشتر برايم لذت بخش است
 خاک سنگ دارد , و خارهای خشک
 و گاهی لانه مورچه های ريز و سياه هم خراب می شود
 و مورچه های هراسان , انگشتان آدم را گاز می گيرند
 اما نفوذ , سرسختی می خواهد
 جای دانه , گرمترين گوشه دل خاک است
 آن جايي که کمی هم رطوبت باران روزهای قبل را دارد
 گاهی دلم می خواهد جای يک دانه باشم ,
 کسی از راه برسد و مرا در گرمترين گوشه دل خاک بکارد
 کسی چه می داند
 شايد جوانه های خجالتی و سبز رنگ دل سرخ من ,
 آن زير ها تقلايي بکنند
 و من ريشه هايم را محکم کنم
 سالهاست که من تشنه جرعه ای آب
 قطره ای نوازش
 و اندکی خواب هستم
 خوابی که سرانگشتان نوازشگر آفتاب , بيدار گر آن باشد
 نه صدای گوشخراش زنگ ساعت شماطه دار.....

نوشته شده در 2 Jan 2008ساعت 2:33 PM توسط مسافر تنها |

ثبت یک روز با شکوه با مسافر تنها

 مسافر تنها

 

 صبح هنگام که از خواب بر خاستم به اسمان نگاه کردم و گفتم: خدایا مرا ببخش برای همه

 وظایفی که بر دوشم بوده ولی تا به امروز انها را انجام نداده ام!

 هنوز چند دقیقه ائی از گفتن این جمله نگذشته بود که کودک 3 ساله ام با سر و صدا وارد شد

 و گفت:مادر با من بازی میکنی؟ او چنان با شورو حرارت و خواهشی از من این تقاضا را کرد

 که مجبورشدم به او پاسخ مثبت بدهم! بعد از چند ساعت بی وقفه بازی کردن توانستیم بین انواع

 کامیون و تفنگ و عروسک وکلاه های کهنه و خنده های بلند هزاران افکار خاص و صد ها امید

 و رویا را با هم تقسیم کنیم.

 شب وقتی زمان دعا رسید اورا دیدم که در اتاقش دستهایش را رو به اسمان کرده و اهسته زمزمه

 میکند:خدایا به خاطر پدر و مادرم و عروسکهایم و به خصوص به خاطر بازی با مادرم از تو

 سپاسگذارم!........و من فهمیدم امروز تنها روزی بود که وقتم را هدر ندادم و وظیفه ام را به خوبی

 انجام دادم و برای کودکم روز بسیار با شکوهی را در خاطرش به ثبت رسانیدم

نوشته شده در 15 Sep 2007ساعت 2:29 PM توسط مسافر تنها |

اگه پسرا با جنبه بشن چی میشه ؟؟؟

 

مسافر تنها

 

 

 

 

۱هر پسری فقط  و از اونجایی که تعداد دخترا خیلی بیشتر از پسرهاس سر خیلی از دخترا بی کلاه میموند ( البته الانم هستا. ) و لذا جنگ جهانی سوم و چهارم بین دخترا اتفاق می افتاد .!!

 

  هر پسری یک هفته اول دوستی به خواستگاری میرفت پس در این صورت دوران  

 

 خوش دوستی و استرس قرار و تلفن ازبین    میرفت !

 

 ۳  فشار بر روی دختران برای قبول شدن در دانشگاه بیشتر میشد ... کار به گیس و گیس

 

کشی کشیده میشد !

 

 ۴ بوی ترشی کشور رو بر میداشت لذا برای شهرداری مشکلاتی زیادی به وجود میومد !!

 

 ۵  ازدواج برای دختران تبدیل به آرزو و رویا یه شبانه میشد (البته الانم هستا) !!

 

 ۶  برای گرفتن گل از دست عروس خین و خین ریزی راه میافتاد !

 

 ۷  مانتوها تنگ تر جورابها کوتاه تر و شلوارها برموداتر میشد !!

 

 ۸ شوهر مسه قند و شکر کوپنی میشد وبرای گرفتن اون صفهای طولانی بوجود میومد !

 

 

 پس نتیجه میگیریم که اگه پسرا همین طوری بی جنبه بمونن هم واسه دخترا بهتره هم واسه تمدن بشری !

نوشته شده در 9 Sep 2007ساعت 4:41 PM توسط مسافر تنها |

خدا هست........

 
 
 تا حالا شده حس پرنده اي رو داشته باشي که زخمي شده و مجبوره که به ساحل پناه بياره
 
 
، بعدش چند تا  بچه شيطون هم پيدا بشه و نتونه از دستشون فرار کنه. اون موقع اگر تو
 
 
 جاي اون پرنده بودي چيکار مي کردي .
 
 نه مي توني بال بزني نه مي توني به اون بچه ها بگي کاري به کارت نداشته باشن.
 
 تسليم سرنوشتت مي شي ؟
 
 سکوت مي کني و خودت رو به مرگ مي زني ؟
 
 يا نه با اينکه بالت زخمي هستش سعي مي کني بال بزني ؟
 
 نمي دونم اون موقع چيکار مي کني . فقط همين قدر ميدونم بعضي وقتها مجبوري تسليم
 
 سرنوشت بشي؟
 
 
 و اين اجبار يکمي سخته. اينکه سرت رو بندازي پائين و بگي خوب شايد قسمت اين بوده .
 
 
 اما يه چيز ديگه رو هم خوب مي دونم . اون پرنده يه خالقي داره که بهش مي گن خدا .
 
 فکر مي کنم سختي تسيلم سرنوشت بودن رو با يادش بشه به فراموشي سپرد
نوشته شده در 9 Aug 2007ساعت 9:48 PM توسط مسافر تنها |

رسم عاشق کشی


  بيا بگيرش

  اين چيه

  قلبم

  قلبت ؟

  آره

  چرا ميديش به من 

  تا بعد از تو دل به كسي نبندم

  واسه چي

  چون عاشقتم

  عشق يعني چي

  (با حسرت) يه روز مي فهمي



 پسر جوون قلبشو به دختر داد. اما دختر منظور اونو نفهميد و قلب رو همونجا پاي يه نهال   

 خشك گذاشت......

 سالها گذشت تا اينكه...



  سلام

  پير زن با تعجب به درخت بزرگ و سبز نگاه كرد و گفت : تو حرف مي زني 

  درخت سايه خودشو روي پیر زن انداخت و با مهرباني گفت: آره

  پير زن پرسيد چجوري ممكنه

  درخت با حسرت گفت : مهم نيست ، اما اي كاش مي فهميدي
قلب يه عاشق هميشه واسه

 عشقش مي تپه

نوشته شده در 1 Jul 2007ساعت 12:26 PM توسط مسافر تنها |

من دوزخ نشين را گاه گاه ياد کن ....

 

يادت باشه...گاهي وقت ها مثلا آخر شب ها که مي خواي بخوابي يه دل

 تنهايي هست که يکم اون ور تر مي تپه براي تو......

 يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه

قفلشو بشکني...

 يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت

وخيالت هم  آرامش بخشه...

 هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم اون

وقته که چشمم  دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي

ازشون دريافت ميکنم..

 دستام دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه

ميموني...

خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه

ابراز کنن...

وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها  واژه ها در مقابلت کم ميارن حتي به

 احترام حضور سبزت در  مقابلت سر تعظيم فرود ..

 پلکهاي مرطوب مرا باور کن ،

 اين باران نيست که ميبارد ،

 صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند.
 .
 .
 .
 من دوزخ نشين را گاه گاه ياد کن ....

نوشته شده در 6 Mar 2007ساعت 5:12 PM توسط مسافر تنها |

داستان مسافر........

داستان مسافر به علت مسائل امنيتي حذف شد

نوشته شده در 11 Jan 2007ساعت 11:38 AM توسط مسافر تنها |

داستان یک مسافر...............

يکي بود يکي...

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي،

صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و

 همچنان با دو جانورش پيش رفت.

 (گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.)

پياده روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند.

در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و

 در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد:

 «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است.»

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه ايم.»

دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت:

 «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بنوشيد.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است.

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد.

از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند،

 به مزرعه‌اي رسيدند.

راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در

 دو طرفش باز مي‌شد.

مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود

و صورتش را با كلاهي پوشانده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد

 بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد ، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست ، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند!

اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود!

- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند!!!!!!!!!!!!!!

چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

 بخشي از كتاب «شيطان و دوشيزه پريم»، پائولو كوئيلو

نوشته شده در 28 Nov 2006ساعت 6:18 PM توسط مسافر تنها |

این منم مسافر تنها................

نوشته شده در 26 Nov 2006ساعت 10:44 AM توسط مسافر تنها |

اگه گفتي به كي چشمك ميزنه؟

^^^^^^######^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^^^
^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^^
^^^####^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^#####^^^^

^^####^^^^^####^^^^^^^^^###^^^^^###^^^^
^^###^^^^^######^^^^^^^###^^^^^^####^^^
^####^^^^^######^^^^^^###^^^^^^^^###^^^
^###^^^^^^^####^^^^^^###^^^^^^^^^####^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^
^###^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^###^^

^###^^^^##^^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^^###^^
^###^^^^###^^^^^^^^^^^^^^^^##^^^^####^^
^####^^^^###^^^^^^^^^^^^^^###^^^^###^^^
^^###^^^^####^^^^^^^^^^^####^^^^####^^^
^^####^^^^#####^^^^^^^#####^^^^^###^^^^
^^^####^^^^###############^^^^#####^^^^
^^^^####^^^^^###########^^^^^#####^^^^^

^^^^^#####^^^^^^^^^^^^^^^^^######^^^^^^
^^^^^^#########################^^^^^^^^
^^^^^^^^#####################^^^^^^^^^^

نوشته شده در 7 Nov 2006ساعت 8:21 PM توسط مسافر تنها |

نيمي از قلب يه عاشق..

 خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

 به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

 اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

 بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

 تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

 بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

 غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

 بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

 از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

 چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

 چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم

 دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

 چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
 
 آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

 دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

 بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو

 ازاون كه عاشقــــت بود

 بشنواين التماسرو

 ــــــــــــــــــــــ

 ـــــــــــــــ
 
 ـــــــــــ

 ـــــــ

 ــــ
 
ـ

نوشته شده در 4 Nov 2006ساعت 3:15 PM توسط مسافر تنها |

گل زیبا.....

_________@@@@@@@@
________@@@________@@_____@@@@@@@
________@@___________@@__@@@______@@
________@@____________@@@__________@@
__________@@________________________@@

____@@@@@@______@@@@@___________@@
__@@@@@@@@@__@@@@@@@_________@@
__@@____________@@@@@@@@@_______@@
_@@____________@@@@@@@@@@_____@@
_@@____________@@@@@@@@@___@@@
_@@@___________@@@@@@@______@@
__@@@@__________@@@@@________@@
____@@@@@@_______________________@@
_________@@_________________________@@
________@@___________@@___________@@
________@@@________@@@@@@@@@@@
_________@@@_____@@@_@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@_
@
____________________@
____________________@
_____________________@
______________________@
______________________@____@@@
______________@@@@__@__@_____@
_____________@_______@@@___@@
________________@@@____@__@@
_______________________@
______________________@
_____________________@
نوشته شده در 13 Oct 2006ساعت 11:15 AM توسط مسافر تنها |

عشق من عاشقم باش...........

                            {       با یاد خالق عشق        }


¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´o¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´´´´´´´´´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´´´¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´´7¶$$$$¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´´1¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶$$$$¶¶$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶
¶´´´¶¶¶¶¶$¶¶¶¶¶¶¶¶1´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶¶$¶¶
¶´¶¶¶¶$$$$$$$$??¶¶¶¶´´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$¶$¶¶¶
¶¶¶¶¶¶$$$$$$¶$$$$$¶¶¶´´¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$´¶¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶$$$$¶¶
¶¶¶¶$$$¶$$$$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¢¶¶¶¶$¶¶¶¶¶$????????¶
¶¶¶$$$$¶$$$$¶$$$$$$$$$$¶´´o¶¶¶¶¶¶¶??$$$$$¶¶¶¶
¶¶¶¶$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$$$¶¶¶´´´¶¶¶7´$$$¶$¶¶$$$¶¶
¶¶¶$$$$$$¶$$¶$$$$$$$$$¶¶´´´´´´´¢¶¶$$$$$$$$¶¶
¶¶¶¶¶¶$?$$¶$$$$$$$$$$$$$¶¶´´oo´´¶¶$$$¶$$$$$$¶
¶´¶¶¶¶¶$$$$$¶¶¶¶¶¶¶$$$¶¶¶¶¶´7´7¶¶$$$$$$$$$$$¶
¶´´´¶¶???$???$¶¶$$$¶¶¶¶¶¶¢´´´¶¶¶¶$¶¶$$$$$$$$¶
¶´´´?¶$$??$$$??¶¶$$$¶¶o´´´´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$¶¶
¶´´´´¶¶$$?$?$$?$¶¶¶¶¶?´´´´¢¶¶¶$$$$$$$$$$$¶¶$¶
¶´´´´o¶¶$?$$$???$¶¶¶¶´´´?¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶$$¶
¶´´´´´¶¶¶$$$$??$?¶¶¶¶´¶¶¶¶$?$$$$$¶¶¶$$$$¶$$$¶
¶´´o¶¶¶$¶¶¶¶$$?$??¶¶´´¶¶¶$$$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶
¶¶¶¶¶¶$$$$¶¶¶$??$$¶´´´¢¶¶$$$$$¶$$$$$$¶¶¶$$$$¶
¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶$$$$¶¶1´´¶¶?$$$¶$$$¶$$$$$$$$$$¶
¶¶$$??$$$¶$$$¶¶$$$$¶¶¶´¶¶$$$$$$$$$$¶¶$$$$$$$¶
¶???$$$$$$$¶¶$$$$$$?¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶¶$$$$$$$$¶¶
¶$¶$$$$$$$$$¶¶$¶$$$$$$$$$$$¶¶$$$$¶$$¶¶¶$$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$¶¶$¶$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶$$$$$$¶$$$$¶$$¶?¶$$$$$$$¶$$$$$$¶$$¶$$$¶$$$$¶
¶¢¶¶$$$¶$¶¶¶¶¶$$¶¶$$$¶¶$$$$$$$$$¶¶$$$$¶¶¶$$$¶
¶¢$¶$$$$$¶$$$$$$¶¶$¶¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$¶¶¶¶¶¶
¶¢¶¶$$$$¶$$¶¶¶¶¶$$$¶¶$$¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$¶$¶¶$$¶
¶¢$¶¶¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶$¶
¶o¶¶$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$¶$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶¶¶´´¶¶¶
¶o$¶$$$¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶$$$$$$$$$$$$$$$$$¶¶¶´´?¶¶¶
¶¢¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶¶´´´¶¶¶¶
¶¢$$$$$$$$$$$$$$?$$$$$$$$$$$$$$$$$$$¶´´´¶¶$$¶

 

حالا باز بگین از عکس استفاده نمی کنم. نابود شدم تا آمادش کنم حالا چطورهههههههههه

نوشته شده در 10 Oct 2006ساعت 9:57 AM توسط مسافر تنها |

امشب................

 امشب دلم ميخواهد 

 به كسي بگويم'' دوستت دارم.''

 تو نهراس و آنكس باش.

 بگذار با هر آنچه در توان دارم

 همين امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

 بگذار برايت نقش آن دلباخته اي را بازي كنم كه

 لحظه اي دور از محبوب خويش زندگي را نميتواند.

 بگذار همچون معشوقي كه براي وصال معشوقش

 جان ميدهد برايت جان دهم.

 بگذار همين امشب پيش پايت زانو بزنم

 و تو را ستايش كنم.

 بگذار در تاريكي به تو لبخند بزنم.

 نگذار زمان از دستم برود

 و تو را درنيابم.

 ميخواهم بينديشي كه همين امشب

 غير از من كسي ديوانه تو نيست

 هرچند كه جاهلانه فكري باشد.

 كمي بيشتر با من

 و همين امشب بگذار خيال كنم

 كه جز تو كسي نيست.

 همين يك امشب را بگذار نقش بازي كنم.

 نقش حقيقت را.

 همان كه دور از تو بارها روبه روي آينه تمرين كرده ام.

 اي آخرين !

 آينه ام اينبار تو باش.

 

 

نوشته شده در 2 Oct 2006ساعت 12:0 PM توسط مسافر تنها |

مبارکههههههههههههههههه

با نام نامی عشق

 با سلا م بر همه منم میلاد سابق و عمو میلاد حال.

 تعجب نکنید من ۵ همین ماه عمو شدم.

 یه برادر زاده ناز و تپل مپل به اسم فاطمه .

 منتظر تبریکات شما هستما تا بعد بابای.

 منتظر مطالب من باشید  

نوشته شده در 29 Aug 2006ساعت 3:20 PM توسط مسافر تنها |

قصه.......

  قصه از کجا شروع شد.... از چت و ميل شبونه.... از پي ام دادن تو روم و.....يه سلام

 عاشقونه....آن      شدم به مهربوني....تا بگم با تو مي چتم....تا بگم بموني آنلاين....اي

 فرند ليست قشنگم......بازم آف  عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه....اين ياهو

  کاشکي ....همين جوري بمونه....بازم آف   عاشقونه....ايميل هاي بي نشونه.....اين ياهو

  کاشکي .....همين جوري بمونه

 با تشکر از دوست خوبم  ...

نوشته شده در 21 Aug 2006ساعت 2:19 PM توسط مسافر تنها |

توجه.....

 و بازم سلام

 سلام خوبین می خوام این بار در مورده گروهم به شما بگم

یک گروه از بر و بچ که ۳سال پیش کنسل شد و حالا دوباره

داره سر میگیره  ادامه رو بخونید باشه.

  الان می خوام آخرین اخبار رو در مورد گروه بدم:

  الان گروه ما گروه ما متشکل از ۸ نفر است دو پسر و ۶ دختر.

  و چون اسم گروه ما ۲۲ است ما به ۱۴ نفر دیگه عضو احتیاج

 داریم.

  شرایط عضو شدن:

  مجرد بودن

  متولد ۱۳۶۷ به پائین 

  لرد بودن{ دست و دلباز بودن یا به عبارتی کنس نبودن}

  خوش صحبت بودن

  الویت با دختران و دانشجویان گرامی میباشد.

  اعضای گروه:

  میلاد اسدی. بهروزتیموریان. شیلا ع{دانشجو}. پریا{ دانشجو}.  

  مریم م{ دانشجو}. آزاده ا { دانشجو}. مژگان و{ محصل}. ملیحه 

{ محصل}.

 .   منتظرتونم.

  تشکیل دهنده گروه:                      

  میلاد اسدی

 

نوشته شده در 12 Jun 2006ساعت 5:31 PM توسط مسافر تنها |

سد عشق.......

 

  تمامی سدها را به بهانه تو خواهم شکست

  
  تمامی راهها را هموار خواهم ساخت 


 به بهانه تو 


 دردم را گریه هایم را حبس می کنم در وجودم


 به بهانه تو


 تو را ،عشقم را، قلبم را دوست دارم


 و با تو همه ترانه ها را خواهم سرود


 و به امید روزی که لحظه های عاشقانه را


 قاصدک خبر بیاورد


 و تمامی کوچه های بن بست به پایان برسد


 و آسمان پر ستاره خویشتن را به خورشید امیدوار کند


  و  تمامی شعر ها دوباره خوانده شود


 در کنار خودت


 آری هزاران بار می گویم


 دوستت دارم


 حتی بغضم را در آوازی گم می کنم


 گریه هایم را تا بی نهایت در چشمانم اسیر


 و خلوتم را به سراغ اشکهایم می برم


 و گریه می کنم و تو را از خدا می خواهم


 دوستت دارم

 وباز هم باید از دوست خوبم فرشته خانم برای ارسال این مطلب زیبایشان تشکر کنم

 

نوشته شده در 6 Apr 2006ساعت 12:55 PM توسط مسافر تنها |

ازهیاهو خسته ام.......

 اینم تقدیم به قلب پر مهرت

 از هیاهوی واژه ها خسته ام

 من سکوتم را

 از اوراق سپید آموخته ام

 آیا سکوت

 روشن ترین واژه ها نیست؟؟

 همیشه در خلوت

 مرگ را مجسم دیده ام

 آیا مرگ

 خونسردترین واژه ها نیست؟

 زنده بودنم را برده ام زیر یک علامت سوال بزرگ

 آخرین چیزی که به یاد می آورم این است که

 عاشق بودم و کسی را بی نهایت دوست داشتم

 و عشق... ما را در یکدیگر حل می کرد

 ولی حال آنقدر فاصله وجود دارد

 که هیچکدام دیگری را حس نمی کنیم

 می خواهم به خاطر بیاورم

 ترسی خفیف اما پایدار به همه هویتم چنگ می زند

 آیا کسی هست که مرا از این خواب لعنتی بیرون بکشد؟

 فاصله میان واقعیت بیداری تا اوهام رویاها چقدر است؟؟

 به چهره خود در آینه نمی نگرم

 نکند خودم را به جا نیاورم؟

 نکند آنقدر عوض شده ام که با خودم غریبه ام؟؟

 تا چشم گشودم

 از چشم زندگی افتادم

 شبی- شاید امشب-

 زیر نور یک واژه خواهم نشست

 نام خونسرد معشوقه ام را

 بر حواس پنجگانه ام

 خال خواهم کوفت

 و هم زمان

 پایین آخرین برگ خاطراتم

 خواهم نوشت:
  
هنوز هم دوستت دارم

.و باز هم با دتشکر از بهترین دوستم در وب لاگها فرشته جان که مرا همراهی میکند.

نوشته شده در 3 Mar 2006ساعت 6:33 PM توسط مسافر تنها |

می خواهم........

 

 می خواهم از انتهای قلبم نامت را صدا کنم ِ اما می دانم که تو صدایم را نخواهی شنید !

 به خود بگو من کیستم که تو را صدا می کنم و خلوت تنهایی را

 در غربت معصومانه چشمانت جستجو می کنم . . .

 کاش بار دیگر زمزمه می کردیم نام همدیگر را ِ

 چرا که شاید فردا مجالی برای زندگی نباشد ! بگذار برای آخرین بار تا می توانم دوستت داشته باشم .

 هنوز سکوت حرف های نگفته ات را از یاد نبرده ام .

 هنوز سردی آن صحنه وداع را فراموش نکرده ام .

 اما هنوز هم دستهایت را بخاطر دارم . . .

 هنوز هم صدایت را بخاطر دارم . . .

 ای آشنایم ِ دلم برایت خیلی تنگ شده . . .

 دلم برایت تنگ شدههههههههههههههههههههههههههه.

 

.{با تشکر از دوست عزیزم فرشته جان که مرا همراهی کرد}.

نوشته شده در 1 Mar 2006ساعت 6:6 PM توسط مسافر تنها |

کاش................

 کاش میدانستیم

 

 وقتی که به هم نزدیکیم چه بهایی دارد.

 

 و سفر یعنی چه؟

 

 و چرا مرغ مهاجر

 

 وقت پرواز بر خود می لرزد؟

 

. با تشکر از جناب آقای کاشف مدیریت کافی نت سپهر آمل که این مطلب را در اختیارم قرار دادند.

نوشته شده در 25 Feb 2006ساعت 11:24 AM توسط مسافر تنها |

از کربلا تا.......

 

 از کربلا تا نینوا

                 

                                راهی به جز عشق نیست

                                                 

  دلخوش به یارم نکن

                

                              اینجا مگر مولا نیست

  

    با عشق به حسین بیا

             

                               تا رد شود گناه ما

 

          یادش نکردن بهتر از

            

                            نابود کردن او مولای ما

 

   کافر اگر با حسین آشنا شود

             

                         بی پرده مومن می شود

 

چیزی شبیه معجزه

           

                        با او ممکن می شود

 

تقدیم به تو مولایم {میلاد}

نوشته شده در 31 Jan 2006ساعت 11:29 AM توسط مسافر تنها |

مطالب کوتاه عاشقانه

arosak gashange man

.جلال سلطنت در مقام عشق ارزشی ندارد.

 

.دلم به زبان حال می گفت: ای کاش در کنارت بودم غزلم.

 

.یادی از شبهای مهتاب،که من به جای یک{ماه}دو ماه می دیدم.

 

.چیست از این خوبتردرهمه آفاق کار-دوست به نزدیک دوست یار به

 

نزدیک یار.

 

عشق به تو نزدیک میشود،آرام همچون نسیم تابستانی و تو را با

 

ملایمت در بر میگیرد.

 

و همواره این گونه است که عشق ژرفای خود را تا لحظه جدایی در

 

 نمی یابد.

 

.بگذار تا دل من بی انتها تکرار کند که تنها تو را می خواهد،فقط تو را.

 

.دوست داشتن زیباست،پس چه شاعرانه است اگر پایه های زندگی را

 

 بر روی دوست داشتن بسازیم.

 

.ما عاشقیم و بهشت برای ما آفریده شده فقط برای من تو.

 

.هم چیز برای من و تو در عشق می شکفد......البته با عشق.

 

.یک شب بود امید که پیدا کنم تو را-پیدا درون پرده رویا کنم تو را.

 

.بی تو بر من حرام است زندگانی.

 

 

 

نوشته شده در 23 Jan 2006ساعت 5:52 PM توسط مسافر تنها |

....چند بخشه؟

به یاد تو....

 دوست دارم چند بخشه؟

                                          

                                             عاشق شدن چند بخشه؟

 

    دلدادگی چند بخشه؟

                                           

                                                دیوانگی چند بخشه؟

 

 دلباختگی چند بخشه؟

                              

                                     اصلا یکی بگه عشق چند بخشه؟

 

از طرف میلاد

نوشته شده در 15 Jan 2006ساعت 5:8 PM توسط مسافر تنها |

بابا تیپم منو کوشته

اینم من میلا د متولد ۱۳۶۷  . کسانی که منو می خواستن ببینن بیان  اینم از عکس.

نوشته شده در 9 Jan 2006ساعت 1:8 PM توسط مسافر تنها |